محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2221

تاريخ الطبرى ( فارسي )

دل معاويه اثر كرد . رجاء بن حبوه گويد : وقتى عثمان به مدينه رسيد ، اميران را به محل كارشان فرستاد كه همه برفتند و سعيد پس از آنها به جاى ماند . و چون معاويه با عثمان وداع كرد از پيش وى برون آمد كه جامهء سفر داشت و شمشير آويخته بود و كمان به شانه داشت . به چند تن از مهاجران گذر كرد كه طلحه و زبير و على از آن جمله بودند . نزد ايشان ايستاد ، از آن پس كه به آنها سلام كرد بر كمان خويش تكيه داد و گفت : « ميدانيد كه وقتى بود كه كسان در كار امارت غلبه جويى داشتند و شما هر كدام از طايفهء خود كسى را داشتيد كه سر بود و به رأى خود كار مىكرد و به كس اعتنا نداشت و مشورت نمىكرد تا وقتى كه خدا عز و جل پيمبر خويش صلى الله عليه و سلم را بر انگيخت و پيروان وى را بوجود وى مكرم داشت كه بر مهاجران رياست يافتند و كارشان ميان خودشان شورى بود و برترى به سابقه و تقدم و كوشش . اگر اين ترتيب را نگهدارند و رعايت كنند كار بدست ايشان ميماند و مردم پيروى ايشان مىكنند و اگر گوش به دنيا فرا دارند و امارت را به غلبه جويى خواهند از دستشان برود و خدا آن را به كسى دهد كه از پيش سر قوم بوده است . از اين ديگرى بترسيد كه خدا به تغيير دادن قادر است و در كار ملك خويش هر چه خواهد كند ، اين پير سالخورده را ميان شما بجا گذاشتم نيكخواه وى باشيد كنيد و از او جانبدارى كه بودنش براى شما سودمندتر است . تا براى خودش » آنگاه با جمع وداع گفت و برفت . على گفت : « من هرگز در اين ، خيرى نميديده‌ام . » زبير گفت : « نه ، به خدا هرگز به نزد ما و تو از امروز مهمتر نبوده است . » موسى بن طلحه گويد : عثمان كس به طلب طلحه فرستاد ، من نيز با وى برفتم تا پيش عثمان رسيديم ، على و سعد و زبير و عثمان و معاويه با هم بودند ، معاويه حمد خدا كرد و ثناى او گفت چنان كه بايد . آنگاه گفت : « شما ياران پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم و برگزيدگان او هستيد .